امروزم باز خاطره میشه


+ یه اتفاق خوب

وقتی صبح با صدای مامانت بیدار میشی که میگه «وای خاک بر سرم پاشید خونه رو   اب برد» و تو مثله برق پامیشی و میبینی پات تا رو مچ توی ابه  وبعد از تو کل خانواده پامیشن و دست اخر همه میفهمید که لوله ماشین لباسشویی سوراخ شده وقطره قطره خونه رو اب گرفته و تو نگاهت به کیفت میفته وتازه میفهمی  علاوه بر کله فرشای خونه کیف تو هم با همه ی مایتعلق ش خیس شده وکتابای عزیزت همه به یه سری برگه خیس به هم چسبیده تبدیل شده تازه یادتت میوفته که یه روز نحس به تمام معنا(از نظر درسی از قبیل حسابان و هندسه وعربی و شیمی) منتظرته وبا وجودبرفی که تا مچه پاتو تو خودش فرو میبره باید بار و بندیل خیست رو بریزی تو یه کیف  دیگه وراهی شی به هزار جور بد وبیراه که نثار رییس محترم اموزش و پرورش میکنی (که حالا گفتن نداره که چه ها که گفتم و چه نفرینای دامنگیری که نثارش نکردم حالا بماند) راهی میشی و وی راه 100 تا صلوات نذر میکنی که ااای خدا یعنی میشه تعطیل شه ووقتی میرسی ودر حال انجام مراسم دلگرم کننده غرزنون با دیگر دوستان با مرام هستی میان ومیگن (البته با جیغ و داد وهوار واندکی اشک شوق)که تعطیله و تو اولش باورت نمیشه ولی بعد همه میریزن دم در مدرسه واز ته ته دل میخندن و  ذوق زدان وتو فکر میکنی «حالا چه جوری 100تا صلوات رو بفرستم» ویاد همه ی  نذرهای قدیمی و انجام ندادت میفتی و رو به ادم برفی شدنی که داداش جانت میاد دنبالت و گرمای دوست داشتنی ماشین داداشت جانت با تمام زورش تو رو توی بغل خودش میگیره و خیابونای برفی و شاید ادمایی که هنوز از خواب بیدار نشدن تابدونن خدا برای یه دختری که فکر میکرد امروز مزخرف ترین روزدنیاست یه اتفاق خوب با طعم سفیدی برف فرستاده وتویی که پشت لپ تاپت با یه لیوان چای داغ نشستی و مینویسی تا همه بدونن که امروزم خاطره شد یه اتفاق خوب خیلی خوب

نویسنده : مریم ; ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/۱٥
تگ ها: برف و اتفاق خوب
comment نظرات () لینک